سکوت شب

 
تولد
نویسنده : اوستا پورمزد - ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٥
 

یکسال گذشت و طبق روال هر سال در روزهای پاییزی ، بزرگتر مساوی خودم شدم!

بزرگتر چون به متغیر سنم ، یکی اضافه شد و مساوی چون ارزشی فراتر از پارسال نگرفتم.همچنین مجموع تغییرات همه متغیرات وجودی من ، بزرگتر از زیگمای سال پیشم شد، اما برآیند نیروهای مصمم فردی ، مساوی باقی ماند.


 
comment نظرات ()
 
 
ذکر احوال شیخ مشائی
نویسنده : اوستا پورمزد - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۳
 

ابراهیم نبوی

شیخ الکبیر، آن میخ المنیر(1)، آن سلطان دولت احمدی، آن دُر غلطان کارآمدی، آن اب ‏العروس المحمود، آن صاحب دولت موعود، آن آمده از بلاد رامسر، آن معاون ظاهرا خودسر، ‏آن شیخ المهندسین، آن مالک میراث زمان و زمین، آن رابط مشکوک، آن ضابط دائم الکوک، ‏آن ساری دائما جاری، آن رئیس سابق شهرداری، آن قطب المهاجرین، آن محب الظاهرین، آن ‏شیخ طیار، آن آکل ماست و خیار، آن پیامبر جدید بنی اسرائیل، آن پیام دهنده آمریکوفیل، آن ‏دائم الدیدار، آن یار غار، آن سابقا بیکار، شیخنا و مولانا اسفندیار، رحیم بود و دائما در سفر و ‏در حال جیم بود و در کابینه نهم مقیم بود. ‏

نقل است چون خواست به دنیا آید،

 مرغان هوا گریستند از هیبت آن طفل تا عقابی بیامد و ‏مرغان را بخورد، پس آن طفل بدنیا بیامد، آمدنی. و چون زاده شد قنداق خود بدرید و بر ‏دایگان خویش ...ید(2)، و به باغی رفته و راه همی رفت و صد حکیم و شیخ در فعل او حیران ‏بودندی و از همین رو چون دائما در راه رفتن همی بود، وی را شیخ مشائی گفتندی.‏

ابتدای کار او آن بود که در عبودیت پدر بود و اگر چه بنده زاده بود ولی از دو کون آزاده بود.نقل است شیخنا در ایام صباوت به کشتی در نشست، و چون به دریا شد، صاحب کشتی مزد ‏طلب کرده همی گفت: اخ کون دااش! ( ترجمه: لطفا پول ما را بدهید) گفت: ندارم. چندانش ‏بزدند که بیهوش شد. چون به هوش بازآمد، مزد طلبیدند. گفت: ندارم. دیگر بار بزدندش. پس ‏گفتند پای تو بگیریم و به دریا افکنیم. ماهیان دریا درآمدند و هر یک دلاری در دهان به ایشان ‏دادند. صاحب کشتی این را که دید، همی گفت: ‏WooooooW‏ و بیهوش همی گشت و چون ‏به هوش آمد درپای او افتاد و اطاعت او همی کرد از آن معجزت. و چون در دریا بود از ‏کشتی پائین جسته و بر آب راه همی رفت تا به ساحل رسید. صاحب کشتی چون این را بدید ‏همی گفت: " الاشک العظیم! ایف انا ذهب بالماء وای یو ینتظر بالدولار"( ترجمه: آخه الاغ! ‏اگر بلد بودی روی آب راه بری مرض داشتی سوار کشتی شدی که کتک ات بزنیم؟)و این از ‏کرامات شیخنا بود.‏

و سبب توبه او آن بود که دائم السفر بود و چون به عثمانی درآمد شبی به مجلس شیوخ رفته به ‏دعا و نماز همی مشغول شد تا ضعیفه ای بر وی ظاهر گشته همی قر داد، شیخنا در او سخت نگریست، اما هیچ نگفت. ضعیفه را باز قری دیگر درگرفت و رقاصگان آمدند و قر همی ‏دادند تا شیخنا نماز تمام همی کرد و خشمی سخت بگرفته گفت: " ایت ایز نات اسلام، آی ام ‏آمبرلا" و از آن بود که توبه همی کرد و از فرط انابت دو وبگاه تعطیل همی کرد و دیگر نه ‏خود برقصید و نه به مجلس رقص همی گشت.‏

نقل است که شیخ مشائی را شبی شیخ الرابطین معروف به امیر احمدی بصورت جهودی بر ‏وی ظاهر گشته بدو گفت: " آی لاو یو وری ماچ" و شیخنا جواب همی داد: " می تو" و از ‏هیبت این خواب صیحه برکشیده، ده شیخ بر وی ظاهر گشتند و علت پرسیدند. شیخنا بگفت: "ما دوست ملت اسرائیل هستیم."و چون این بگفت شیخان وی رابزدند. پس گفت: " من نگفتم ‏ما دوست ملت اسرائیل هستیم." پس شیخان باز او را بزدند، از آن سبب که شیخان مرض ‏داشتندی و در هر حال می زدند. پس بگفت: " به هزار بار بگویم که منظور من از اسرائیلی ‏ها فلسطینی ها بود" پس این بار نیز او را بزدند تا شیخ منور محمود العلماء بر وی نازل گشته ‏و شعری بخوانده و همی گفت:‏

شعر
به چشام نگاه کن و دستتو بذار تو دستم

من رو رو سیا کن و دست تو بذار تو دستم

‏( ترجمه شعر: حواسم هست، بالاخره تو پدر عروس منی دیگه خره، نمی ذارم ضایع بشی)‏
و دست شیخ را بگرفت و وی را از آن مهلکه نجات بداد.‏

شیخ محمد نوری از علمای طریقت " سیمائیون" از وی جملات عالی نقل کرد. پس شیخنا ‏بگفت: " النوروز اول السنه"( ترجمه: نوروز اولین روز سال می باشد.) و بگفت: " انا ینتظر ‏بالمناظره بالساعه الکثیر"( ترجمه: من برای یک مناظره صد ساعته آماده ام) و بگفت: " ‏لایستعفی بالنوکر المله زورکی"( ترجمه: بابا استعفا نمی دم، زور که نیست) ‏

نقل است چون خواست بمیرد عزرائیل بر وی نازل گشت و گفت آماده باش تا جانت بگیرم. ‏پس بگفت: دقیقه ای فرصت ده تا آنچه خراب کردمی بقاعده کنم. و عزرائیل وی را فرصت ‏بداد تا به قول خویش کند. و از آن روز هشت هزار سال بگذشت و عزرائیل بمرد و شیخنا کار ‏تمام نکرد و هنوز زنده است رضی الله عنه. ‏

‏1) میخ المنیر: میخ نورانی، نوعی میخ که برق می زند. عضو سمج کابینه نهم.‏
‏2) ...ید: جاافتادگی از نسخه اصلی است. در نسخه چاپ مسکو آمده است( پرید)، در نسخه ‏دهلی آمده است( دوید) و در نسخه لایدن آمده است( دی دیری دی دید)‏


 
comment نظرات ()
 
 
گم شدم ...
نویسنده : اوستا پورمزد - ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳
 

  آی عشق

   آی عشق

   چهره ی آبی ات پیدا نیست ...!!!


 
comment نظرات ()
 
 
جیرجیرک
نویسنده : اوستا پورمزد - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٠
 

ساعت چهار صبح بود که بیدار شد ، پژمان خواب بود . هر کاری می کرد خوابش نمی برد خودش را به پژمان چسباند تا شاید احساس آرامش کند ، باز خوابش نبرد .

نگران بود از حضور مهمان ناخوانده که با سرخوشی برای خودش یا جفتی که همان نزدیکی ها بود جیر جیر میکرد ...

 دلش طاقت نیاورد ، پژمان را صدا کرد و گفت : می ترسم  ! پاشو ببین این صدا از کجاست ؟

پژمان با بی خوصلگی گفت : خب صدای جیرجیرکه ... از بیرون خونه است ! چیکارش داری ؟ بگیر بخواب !!!

و بعد پشتش را کرد سمت او و کلمات نا مفهومی گفت و خوابید ... شاید داشت غر غر می کرد .

سعی کرد بخوابد ولی نمی توانست ... تصور حضور یک موجود دیگر در خانه آزارش می داد ، شاید به همین خاطر بچه دار نشده بود تا امروز . بیشتر از آنکه ترسیده باشد نگران تمامیت موقعیتش بود که به اندازه ی یک جیرجیرک کوچک تر شده است ... همیشه نگران بود مبادا کسی بیاید و جایش را بگیرد !!!  رفت و آمدهایش را کم کرده بود .. مهمانی هایش را .. تفریحش را .. که مبادا پژمان هوایی شود .. نکند  به سرنوشت مادرش دچار شود  و هزار کابوس شوم دیگر .

جیرجیرک همچنان در سکوت شب به تلاشش برای یافتن یک همسر  ادامه میداد ... همه ی شهامتش را جمع کرد  و رفت به سمت صدا ... چراغ را که روشن کرد پژمان بیدار شد و  باز شروع کرد به غرغر کردن !

به سمت صدا که رفت جیرجیرک ساکت شد ، باورش نمیشد که اینقدر باهوش باشد !! همه جا را گشت چیزی پیدا نکرد ، دوباره برگشت به تخت و خودش را محکم به پژمان چسباند ..

 آرام گفت : می ترسم ... می ترسم پشت آن پنجره کسی باشد !

پژمان با بی حوصلگی گفت : ما طبقه ی سومیم ... بگیر بخواب دختر !

ساعت 6:30 بود که دوباره صدای جیرجیرک در آمد . اینبار نزدیکتر بود . به بهانه ی رفتن پژمان سر کار بیدارش کرد و گفت : تو رو خدا قبل از رفتنت ببین کجاست ؟ من می ترسم !!! من حتی از این ماهی ها می ترسم ...

پژمان بلند شد و با چشمهای نیمه باز به سمت صدا رفت ... صدا از زیر کابینت های آشپزخانه می آمد  از روی میز قوطی حشره کش را برداشت و ... چند لحظه بعد یک چیزی چند باری خودش را به بدنه چوبی کابینت کوبید و آرام شد !!!

پژمان فاتحانه ، انگار که کار بزرگی کرده باشد  جیرجیرک را با جارو و خاک انداز از پشت کابینت ها برداشت و از پنجره ی طبقه سوم پرتاب کرد بیرون ...

نفس راحتی کشید و رفت بخوابد ... ولی همچنان ته دلش نگران بود که نکند امشب که پژمان بر می گردد ، تنها نباشد . نکند بین راه ، در شرکت ، در تاکسی و یا هر جای دیگری با کسی آشنا شود .آخر فکر میکرد مهرماهی ها تنوع طلبند !!!


 
comment نظرات ()
 
 
کاترینای مهرورزی ...
نویسنده : اوستا پورمزد - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۳
 

از آنجایی که این روزها بازار طنز و مقالات انتقادی از رونق افتاده و به بهانه های مختلف نمی توان جلوی حرکت خیره کننده نسیم مهرورزی دولت عدالت پرور رو گرفت و ما هم چون خیلی بی خایه هستیم زود بساط انتقاد رو جمع کردیم و به جرگه ی موافقین دولت مهرورز ِعدالت گستر ِ قربونش برم الهی پیوستیم ، خواستیم بریم یه گوشه ی کمی رمانتیک که خیر سرمون جدی فکر کنیم ...از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون اول دلمون هوای کاباره کرد بعد گفتیم در شان ملت مسلمان نیست و خیلی وقته این بساط لهو  و لعب برچیده شده .. بعد گفتیم بریم دیسکو که یادمون اومد تا نزدیک ترین دیسکو از هر چهار جهت جغرافیایی بیش از هزار کیلومتر فاصله داریم !!! و بعد هی گزینه های مختلف رو بررسی کردیم و در نهایت یادمان افتاد که ما در تهرانیم و شاید راحت ترین کار برای استراحتی کوتاه رفتن به یک کافی شاپ باشد ...

کافی شاپ خلوت بود و فکر کردم امروز روز خوش شانسیه .. نه بحثی ، نه جدلی ، نه انتقادی ، نه طنز حتی .اما چه میشه کرد که این بخت نامراد سرنوشت ما رو با مسخره بازی گره زده !!!

چشمتون روز بد نبینه ...در میز کناری دو خانم نشسته بودند و از برکت صدای زیبا و رساشون جزئیات گفتگو ها تا ۷ کوچه اون ور تر شنیده میشد ..

 در ادامه نظر شما عزیزان را به گفتگوی این دو عزیز لطیف جلب میکنم :

اولی :راستی اون دوست پسر آیدا رو یادته ؟؟ دیشب بهم اس ام اس داده بود ... صبر کن الان برات می خونم ...

دومی : کدوم پسره ؟ آیدا هر شب یه دوست پسر داره ...کدومشو می گی ؟

اولی :ای بابا همونی که توی اون مهمونیه دیدیمش ...همون مردسیبیلوئه با اون قیافه ی حیوونی !

( تصور کنید یک مرد با این هوا سیبیل که مثل اون گربه ی شرک مظلوم نمائی می کنه )

دومی : آهان !!! یادم اومد خب چی نوشته برات ؟

اولی :

(قبل از اینکه براتون متنو بخونم یه توضیح کوتاه عرض می کنم تا اونجایی که من یادمه متن در حدود دو صفحه ی امتحانی بود که به علت کهولت سن نویسنده و مرور زمان بخشی از آن فراموش شده ، اما همچنان در حیرتم که تمام این متن چطور با این سیستم پیشرفته ی مخابراتی ارسال شد و قسمت یا قسمت هایی از آن حذف نگردیده ؟؟!!! )

در ادامه نظر همه ی عزیزان منتقد دولت ، شرکت مخابرات ، همراه اول و دوم و سوم و غیره را به متن اس ام اس جلب می کنم :

آیلار عزیز برای اولین باری که تو را دیدم قلبم به لرزه در آمد (احتمالاً این دوست عزیز از موقعیت و نام درست اندام ها در بدن اطلاع دقیقی نداشتن ) نمی دانم چرا اینقدر زیبا و دوست داشتنی به نظرم رسیدی ، اگرچه من اون موقع با آیدا دوست بودم !!! ( البته دوست دوست هم که نه ....!! فقط چند بار ... )

ولی در اون مهمونی با اینکه همش دستم لای خشتک آیدا بود به تو فکر می کردم !!!

آیلار عزیز من تو را مثل خواهرم دوست دارم ( فقط با کمی تفاوت ، که اون هم زیاد جدی نیست !!! به زودی فرقشو می کنم توی چشمت .... اگه خدا قبول کنه )

آیلار عزیز هرگز عمراً هیچ دختری برای من به اندازه تو با ارزش و اهمیت نبوده و نیست .و من تا آخرین لحظه ی عمرم فقط به تو فکر می کنم (مخصوصاْ شب ها )

آیلار ! آیدا با برخوردهایش من را خیلی کوچک کرد ... حیلی ... خیلی ... ( اونقدری که الان توی جیب جا میشم ) راستش را بخواهی فکر میکنم دوستی من با آیدا از همون اول اشتباه بود چون اگر می دانستم او می خواهد مرا اینقدر کوچک کند هرگز با او دوست نمی شدم (لااقل نامرد نکرد اول بزرگش کنه بعد کوچیکش کنه )

....

و تا نیم ساعت این عزیز برادر همچنان اس ام اس اون برادر رو برای دوستش قرائت می کرد و من همچنان در تحیر احمقانه ام غوطه می خوردم که چطور ممکن است این همه مطلب عمیق و عاطفی و گاهی هم سکسی -عبادی رو با اس ام اس ارسال کرد ؟؟!!!!!!!

در پایان دومی به اولی گفت :(خب دیگه مردشور هر دوی شما رو ببرن) پاشو بریم عزیزم ! فکر میکنم خیلی خسته شدی ...

اولی ( آیلار ) : آخ کمرم ...!!!

دومی :آخ بمیرم من ...می خوای برات ماساژ بدم ؟؟؟ بیا زودتر بریم خونه ..!!!! و بعد چند تا عشوه شتری بین اولی و دومی رد و بدل شد ،

بطوری که حتی هر احمقی می توانست حدس بزند که این دو با هم خواهر هستن و نه هیچ چیز دیگه ای !!! کما اینکه رئیس جمهور عزیز و مهر پرور ما هم در دانشگاه بلاد کفر گفته بود که ارتباطات جنسی اونجوری نداریم توی ایران ...چه برسه به اینجوری !!!

نکات اخلاقی :

با توجه به اینکه نسیم مهرورزی کل کهکشان را فرا گرفته و به طبع آن در راستای افزایش مهرورزی ،میزهای کافی شاپ ها به هم نزدیک شده اند از مشتریان گرامی خواهشمند است ضمن حفظ حجاب که همه چیزمان است ،از گوش دادن به حرفهای میز بغلی خودداری نمایند .

با توجه به اینکه نسیم مهرورزی دولت عدالت گستر به دست توانای نیروی انتظامی و گشت های ارشاد در خیابان ها آغاز به وزش نموده ، قدر این کافی شاپ ها را بدانید و کمک های جسمی ، روحی ، جنسی و نقدی خود را به حساب شماره ۱۵۱۵ بانک ملی واریز نمائید .

در هنگام کوچک کردن یک مرد به عواقب آن نیز که ممکن است گریبان گیر شما یا هم نوعانتان گردد توجه فرمائید .هرگز یک مرد را طوری کوچک نکنید که دیگر بزرگ نشود !!!

با توجه به آغاز طرح جمع اوری اطلاعات اقتصادی خانوارهای کشورو احتمال بیکلاه ماندن سر خیلی ها و محروم شدن از مبالغ چشم گیر ، از کلیه خواهران و برادران مسلمان خواهشمندیم به جای خواندن مطالب این وبلاگ هرچه سریعتر نسبت به پر کردن فرم پرسشنامه ( با توجه به راهنمای پشت آن ) اقدام نمایند .

والسلام


 
comment نظرات ()
 
 
سلام
نویسنده : اوستا پورمزد - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳
 

امروز روز تولد اوستاست در پرشین بلاگ...

سالهاست که اینجا هستم اما هرگز خودم نبودم ... همیشه پشت یه اسم مخفی شدم ، همیشه ترسیدم از نگاه سرد منتقدین ...

امروز تصمیم گرفتم این سکوت معنا دار برای همیشه شکسته بشه ، شاید در پس این حرکت بی معنی خودم رو دوباره پیدا کنم !!!


 
comment نظرات ()